آرمین جون

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

سلامی گرم در یه روز زمستانی ۲۸دی ماه ۱۳۸۹ حضور محترم همه شما سروران گرامی

امروز تصمیم گرفتم برای پسر عزیزم -نمکدون مامان - یه وبلاگ بسازم . آرمینم امروز دقیقا یکسال و ۶ ماه و سه روزه است . خیلی بانمک و اجتماعی و باهوشه - هرکس آرمین رو دیده عاشقش شده .مطمئنم شما هم دوستش دارید.

الان ساعت یک ربع به ۱۲ ظهره که من اولین مطلب وبلاگ پسرم رو گذاشتم . امیدوارم روزی خودش نویسنده وبلاگش باشه و من با تمام وجودم نظاره گر افتخاراتش باشم . الهی.

آرمین و خانوم عکاس!!

سلام صبح دل انگیز زمستانیتون بخیر وشادددددیییی

امروز سه شنبه است ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ و یه روز زمستونی فوق العاده زیبا و پر از برف ...

مهد کودکا هم تعطیله .

دیروز تو مهد کودک آرمین قرار بود ازشون عکس بگیرن . منم کت و شلوارش و پاپیونشو گذاشته بودم . پوشیده بود و رفته بود مهد . دوستاش کلی ذوقشو کرده بودند .

دیشب داشت تعریف میکرد . میگفت مامان دو تا دخترا بهم گفتن چقدر دوماد خوشگلی شدی. بعدم بهم گفت مامان میشه خانوم عکاسمون .خانوم من بشه !! آخه تنهاست !! من و باباش داشتیم همینجوری هاج و واج نگاش میکردیم که ادامه داد . آخه هم خوشگل آرایش میکنه ! هم خیلی خوش تیپه ! ماشینشم که ۲۰۶ ه ولی قالپاق نداره !

مرده بودیم از خنده با این حرفاش اینم تو این سن !

خدا به داد من برسه باهات وروجک !! الهی قربونت برم که اینقدر شیرین زبونی

ارمین و برف بازی.....

این مطلب مال دو هفته پیشه !!

وقتی که بعد چند سال اصفهان برف اومد و آرمین اینقدر ذوق کرده بود و کلی هم برف بازی کرد اولین روزی که برف اومد برگشتنه از اداره بردمش برف بازی ...بعد کلی برف بازی به من میگه مامان من تو عمر بزرگی و کوچیکیم  این اولین باره که برف میبینم خیلی حال داره برف بازی ....! اینقدر خندم گرفته بود به این حرفش

آخرشم شب تصمیم گرفتیم با آقای پدر و همکارم تو اداره همه با هم بریم برف بازی . رفتیم میدون امام . اینقدر برف بازی کردیم و بهم گوله برف زدیم که حد نداشت خیلی به آرمین خوش گذشت آخرشم براش یه لیوان ذرت مکزیکی خریدیم کلی ذوق کرده بود و با بچه همکارم کلی برف بازی کردن ....چند تا عکسای برف بازیشو میزارم

ادامه نوشته

آرمین و جشن کلاه

امروز سه شنبه است ۸ بهمن ماه ۱۳۹۲ و قراره تو مهد آرمین جشن کلاه بگیرن

دیروز عصر کلی کاغذ و مقوای رنگی خریدم و بعد اینکه کارای خونه رو انجام دادم طرفای ساعت ۸ نشستیم سر کاردستی ها تا طرفای ساعت ۱۱ شب .خلاصه اینکه هرچی مدل تو اینترنت دیده بودم رو درست کردم . خیلی خسته شدم ولی به ذوق آرمین می ارزید . کلی ذوق کرد و با هر کدوم از کلاه ها یه  ژستی میگرفت و عکس مینداخت خیلی ذوق زده شده بود آخرشم دندوناشو مسواک زد و منو کلی بوسید و کنارم خوابید ...اینم چند تا از عکساش میدونم که امروز تو مهد کودک کلی ذوق کرده . دیشب میگفت من تو مهد از همه بچه خوشگلتر میشم

تازه گیا هم یه دختره تو مهد به اسم نرگس عاشقش شده !! و مادر شوهرم تعریف میکنه که هروقت میرسیم مهد این دختر کوچولو میپره آرمین رو کلی میبوسه  . خودشم تعریف میکنه که مامان یه دختر کوچولوه به اسم نرگس که خیلی منو دوست داره و میخواد خواهرم باشه . راستی راستی میخواد خواهرم بشه !! بعدش بهش میگم مامان تو نباید با هاش طوری رفتار کنی که خیلی دوستت داشتته باشه ...یه وقت دلش میشکنه !

بعدش خیلی منطقی میگه نه مامان اون بچه است سرش نمیشه !!

منو بگو دهنم باز مونده بود که الان این بچه فینگیلی ۴ سال و نیم ! منظورش چی بود!! خیلی رفتار و کاراش بامزه و باحاله

شبها وقتی میخواد بخوابه حتمن بازوی منو میگیره تو دستاش و اینقدر میبوسه و بو میکنه تا خوابش ببره

 یه دفعه هم تو حرفاش میگفت بازوی مامان و مامان جونی خیلی خوبه ولی بازوی عمه مینا کوچولو مچولوه !! اینقدر خندیدیم به حرفاش

ادامه نوشته

مروری بر روزهایی که گذشت

امروز یکشنبه است ۲۵ آذر ماه ۱۳۹۲ و آرمین امروز دقیقا ۴ سال و ۵ ماهش تموم شد.

این چند روز که دوباره تب داشت و مدام هم سرفه میکرد . دیروز هم که دوبار بردیمش دکتر و وقتی به خانم دکتر میگم بچم یه دونه ویروس  جا نمیندازه . زده زیر خند ه و میگه تو هم سر هر ویروس منو جا نمیندازی !!!

بازم مثه دفعه های قبل هیچی واسش ننوشت و فقط گفت صبر کنید تا خوب بشه .... با اینکه آرمین خیلی سرفه میکرد ولی فقط براش یه شربت دکستروفان ضد سرفه نوشت ! و تا کلی وقت داشت منو آقای پدر رو نصیحت میکرد که باید به بچتون توجه کنید و براش وقت بزارید و خیلی حساسه و یه سری کارهایی که داره انجام میده بخاطر جلب توجه کردن و از این حرفا....ماهم همون دیشب بردیمش شهر بازی و خلاصه بهش کلی خوش گذشت ولی بخاطر سرفه هاش هیچی نخورد ....تا صبح هم هر کاری کردم که شیر بخوره . حتی شیر هم نخورد فقط بلند میشد و آب میخورد...انشااله که زودی خوب بشه

اوایل آذر هم یه چند روز اصفهان بارندگی شد و هوا فوق العاده عالی بود. روز جمعه یکم آذر تقریبا نزدیکای ظهر بود که هوا خیلی خوب بود و تصمیم گرفتیم آرمین رو ببریم بگردونیم ....که رفتیم ناژون و فوق العاده هوا عالی و منظره ها دل انگیز بود اینم چند تا عکس زیبا از اون روز پاییزی و زیبا   

ادامه نوشته

بستری شدن آرمین تو بیمارستان

صبح روز پنجشنبه ۲۳ آبان ماه مصادف با عاشورای امام حسین (ع)-  آرمین صبح زود با صدای وحشتناکی بلند شد و حالش خیلی بد شد. رسوندیمش بیمارستان امام حسین . تشخیص خروسک دادند . گفتند که چاره اش همون بخور آب سرده و ما برش گردوندیم خونه و اون روز رو موندم خونه و آقای پدر برای مراسم عاشورا رفتن بیرون

طرفای ساعت ۲ و ۳ عصر بود که یهو دوباره حالش بد شد و لبهاش به سیاهی برگشت . سریع رسوندیمش بیمارستان و تا دکتر متخصص کودکان اومد ببینتش  و تحت مراقب قرار بگیره ساعت ۹ شب شد و همون شب هم بستری شد تا صبح .... الهی بمیرم چقدر این بچه اذیت شد و درد کشید

اینم چندتا عکس تو اون شرایط بد....

201311141379.jpg

آرمین و دل دردش

امروز سه شنبه اس ۲۱  آبان ۱۳۹۲

دیروز عصر آرمین حالش بد بود . هیچی نمیخورد . هرکاری کردم گفت هیچی دوست ندارم . طرفای ساعت ۸ یهو حالش بد شدو هر چی خورده بود برگردوند . حتی یه لیوان آب رو که خورد  نیم ساعت بعدش دوتا لیوان آب برگردوند . دیگه سریع رسوندیمش دکتر . بعد معاینه گفت مشکوک به آپاندیسه . مارو بگو دست و پامون یخ کرد. وا رفتم ! یه سری دارو براش نوشت ولی گفت تا فردا صبح صبر کنید بعد بهش بدید . چون تب هم نداشت . ولی یه سرم و یه آمپول ضد تهوع رو همون موقع بهش وصل کردند. تا طرفای ۱۱ و نیم  تا سرمش تموم شد . اومدیم خونه . ولی دو تا دستاشو کلی سوراخ سوراخ کردن تا رگش رو پیدا کنن . خیلی گریه کرد . حالم هنوزم دگرگونه .

 

امروز هم نبردمش مهد. امیدوارم شیرین زبون مامان حالش بهتر بشه ....

همیار پلیس شدن آرمین !!

سلام به همه دوستای گلم و همراهان همیشگی

امروز دو شنبه است مصادف با ۷ محرم . این روزها رو به همه تسلیت عرض میکنم

خب حالا از خاطرات آرمین براتون بگم

روز چهارشنبه اونهفته آرمین از صبح گفت که می خواد با کلاه پلیسش و تفنگش بره مهد کودک ! ما هم چون چهارشنبه ها روز اسباب بازی بردن بچه هاست قبول کردیم . از قضا اونروز چند تا پلیس برای آموزش بچه ها به مهد کودکشون اومده بودند . و از بس آرمین شیرین زبونی کرده بود و حرف زده بود آخر سر بهش کارت همیار پلیس دادند. فینگیلی با اون قد و هیکلش تو این سن شده همیار پلیس . از وقتی هم رسیده بود خونه . مدام برای ما شعارهای پلیسی میداد!! کمربند ببندید ! حرف نزنید ! آهنگ گوش ندید و از این حرفا !!کارتشم تا پایان دوره ابتدایی اعتبار داره !!

پنجشنبه هم که رفته بودیم نجف آباد گیر داده بود که تبل میخواد . چون روز شنبه هم توی مهدشون مراسم داشتند . خلاصه اینکه ما براش تبل خریدیم اونشب که خونه مامان فریبا سر همه رو خورده بود با تبل زدنش . فرداشم از نجف آباد بکوب اومدیم تا به مراسم گلستان شهدای اصفهان برسیم . طرفای ۱۰ و نیم یازده بود که رسیدیم و تقریبا موقع دسته ها و تبل زدن ها بود . آرمین هم با کلی ذوق کنار دسته های تبل زنی . خلاصه تا دلش می خواست تبل زد و دلی از عذا در اورد که دیگه آخرش میگفت بابا دیگه بسمه . دیگه نمی خوام تبل بزنم . خالم گفته یه پرده تو گوش بچه هاست که با صدای بلند  کر میشه !! من دیگه نمی خوام تبل بزنم !! دیگه رضایت دادیم تا اومدیم خونه . فرداشم تو مهدشون کلی برنامه داشتن و آرمین همه زنجیر برده بود هم تبل . کلی ذوق کرده بود اونروزو.

الهی تن همه بچه ها سالم باشه و خانواده همیشه ذوقشونو بکنن. الهی

آرمین  جان و یه عموی جدید!!!

سلام به دوستای گلم و اونایی که وبلاگم رو می خونن

امروز دوشنبه است ۱۳ آبان ۱۳۹۲ و یک روز مونده به محرم ۱۴۳۴!

این مدت کلی خبرای جور واجور بوده ! تقریبا یه دو سه ماهی است که واس عمه مینا خواستگار اومده بود. رفتند اومدند حرف زدند تا بلاخره تصمیم گرفتن ازدواج کنند. قرار بود که بعد محرم و صفر باشه ولی خداروشکر با همفکری  بزرگترا تا قبل از محرم این دوتا جوون با هم عقد کردند. عمه مینا و عمو امین

هفته پیش یعنی ۹ آبان مراسم عقد مفصلی رو تو خونه برگزار کردیم . خیلی خوش گذشت . همه کمک کردند. از صبح زود عمو محسن و آقا پدر و آقای هاشمی و خلاصه همسایه ها دست به دست هم دادند و خونه رو آماده کردند . دست همشون درد نکنه همگی زحمت کشیدند تا یه مجلس خوب و خوش برگزار شد. خدارو شکر

حالا آرمین چیکار میکرد !! با اون کت و شلوار مشکیش تو مجلس کلی شیطونی کرد. موقع عقد هم همش تو دل عمه مینا نشسته بود هرکاری هم کردن که از پای سفره بیاد کنار. نیومد که نیومد تازه بدتر از همه . دستش همش تو دماغش بود !! هر کسی دور سفره بود زده بود زیر خنده  از بس این بچه شیطونی کرد. خلاصه اینکه مراسم باحالی بود. بعدشم کیک برش زدند . بعدم رفتن آتلیه . از خونه تا آتلیه هم عروس کشون بود.ولی هیشکی از اینطرف نیومد . فقط من رفتم . برای اینکه فیلم برداری کنم ....

دیشبم عمو امین واسه عمه مینا کیک تولد گرفته بود و یه گوشی آخه اونهفته که عقدشون بود . تولد مینا هم بود واسه همین دیشب سوپرایزش کرده بود ....هممون سوپرایز شدیم ! الهی خوشبخت بشن

آرمین که از بس این چند روز کیک تولد دیده بود. میگفت بازم تولد؟ بازم کیک؟ همه بهش می خندیدن...

 

نقاش کوچولوی مامان

سلام عزیز دلم . امیدوارم الان که دارم برات می نویسم حالت خوبه خوب باشه گل مامان

امروز ۱۵ مهر ماه ۱۳۹۲ و روز اول ذیحجه

 دیشب بابا داود خسته بود و زود خوابید و تو کلی وقت تو دل من حرف زدی حرف زدی . و مدام میگفتی من دیگه پسر خوبی میشما . دیگه هیچوقت اذیتت نمی کنما و اونقدر ماچم کردی نازم کردی و کلی همدیگه رو تو بغل گرفتیم ...تا بالاخره طرفای ۱۱ خوابت برد .منم کنارت خوابم برد ..الان چند روزه پیکاسو شدی! و کلی نقاشی میکشی با ماژیک رو تخته وایت بردت ....همشم عکس ماشین و خونه و آپارتمان

دیروز عصر گریه میکردی که چرا نمی تونی ماشین لیموزین بکشی!! اومدم یه ماشین واست کشیدم و گفتم اینم لیموزین . خدا میدونه چقدر ذوق زده شده بودی. بعدش بهت گفتم خب بسه اینقدر عکس ماشین کشیدی . منو بکش بابا رو بکش ! قبول کردی و بعدش یه گل کشیدی و یه آدمک که روی سرش رو خط خطی کرده بودی و یه آدمک با چشمای بزرگ ..... وقتی ازت پرسیدم اینا کی هستند که کشیدی . جواب دادی

اینکه روی سرش خط خطیه  مامان سمیه است که یه غذای خوشمزه درست کرده و آرمین نمیخوره ..و مامان عصبانی شده داره سرش داد میزنه ! اونم بابا داوده داره دعوات میکنه که سر بچه داد نزن . نمیخوره که نخوره !!!

بعدش منم بابا داود رو دعوا میکنم که  مامان سمیه منو دعوا نکن . مامان خودمه !!

خلاصه کلی تفکرات واسه  دوتا آدم و یه چند تا خط !

من که مرده بودم از خنده و دهنم آج و واج باز مونده بود!!!

ادامه نوشته