سلام عزیز دلم . امیدوارم الان که دارم برات می نویسم حالت خوبه خوب باشه گل مامان
امروز ۱۵ مهر ماه ۱۳۹۲ و روز اول ذیحجه
دیشب بابا داود خسته بود و زود خوابید و تو کلی وقت تو دل من حرف زدی حرف زدی . و مدام میگفتی من دیگه پسر خوبی میشما . دیگه هیچوقت اذیتت نمی کنما و اونقدر ماچم کردی نازم کردی و کلی همدیگه رو تو بغل گرفتیم ...تا بالاخره طرفای ۱۱ خوابت برد .منم کنارت خوابم برد ..الان چند روزه پیکاسو شدی! و کلی نقاشی میکشی با ماژیک رو تخته وایت بردت ....همشم عکس ماشین و خونه و آپارتمان
دیروز عصر گریه میکردی که چرا نمی تونی ماشین لیموزین بکشی!! اومدم یه ماشین واست کشیدم و گفتم اینم لیموزین . خدا میدونه چقدر ذوق زده شده بودی. بعدش بهت گفتم خب بسه اینقدر عکس ماشین کشیدی . منو بکش بابا رو بکش ! قبول کردی و بعدش یه گل کشیدی و یه آدمک که روی سرش رو خط خطی کرده بودی و یه آدمک با چشمای بزرگ ..... وقتی ازت پرسیدم اینا کی هستند که کشیدی . جواب دادی
اینکه روی سرش خط خطیه مامان سمیه است که یه غذای خوشمزه درست کرده و آرمین نمیخوره ..و مامان عصبانی شده داره سرش داد میزنه ! اونم بابا داوده داره دعوات میکنه که سر بچه داد نزن . نمیخوره که نخوره !!!
بعدش منم بابا داود رو دعوا میکنم که مامان سمیه منو دعوا نکن . مامان خودمه !!
خلاصه کلی تفکرات واسه دوتا آدم و یه چند تا خط !
من که مرده بودم از خنده و دهنم آج و واج باز مونده بود!!!