<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آرمین جون</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com</link>
<description>نی نی,آرمین,خاطرات,حرف زدن,شیرین,دوست داشتنی,عزیز,مامان,بابا,عمه,دایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 04 Feb 2014 05:37:18 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>آرمین و خانوم عکاس!!</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/102/%d8%a2%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d8%b9%da%a9%d8%a7%d8%b3-</link>
<description>سلام صبح دل انگیز زمستانیتون بخیر وشادددددیییی امروز سه شنبه است ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ و یه روز زمستونی فوق العاده زیبا و پر از برف ... مهد کودکا هم تعطیله . دیروز تو مهد کودک آرمین قرار بود ازشون عکس بگیرن . منم کت و شلوارش و پاپیونشو گذاشته بودم . پوشیده بود و رفته بود مهد . دوستاش کلی ذوقشو کرده بودند . دیشب داشت تعریف میکرد . میگفت مامان دو تا دخترا بهم گفتن چقدر دوماد خوشگلی شدی. بعدم بهم گفت مامان میشه خانوم عکاسمون .خانوم من بشه !! آخه تنهاست !! من و باباش</description>
<pubDate>Tue, 04 Feb 2014 05:37:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/102</guid>
</item>
<item>
<title>ارمین و برف بازی.....</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/101/%d8%a7%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%a8%d8%b1%d9%81-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-</link>
<description>این مطلب مال دو هفته پیشه !! وقتی که بعد چند سال اصفهان برف اومد و آرمین اینقدر ذوق کرده بود و کلی هم برف بازی کرد اولین روزی که برف اومد برگشتنه از اداره بردمش برف بازی ...بعد کلی برف بازی به من میگه مامان من تو عمر بزرگی و کوچیکیم این اولین باره که برف میبینم خیلی حال داره برف بازی ....! اینقدر خندم گرفته بود به این حرفش آخرشم شب تصمیم گرفتیم با آقای پدر و همکارم تو اداره همه با هم بریم برف بازی .</description>
<pubDate>Tue, 28 Jan 2014 07:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/101</guid>
</item>
<item>
<title>آرمین و جشن کلاه</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/100/%d8%a2%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%ac%d8%b4%d9%86-%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%87</link>
<description>امروز سه شنبه است ۸ بهمن ماه ۱۳۹۲ و قراره تو مهد آرمین جشن کلاه بگیرن دیروز عصر کلی کاغذ و مقوای رنگی خریدم و بعد اینکه کارای خونه رو انجام دادم طرفای ساعت ۸ نشستیم سر کاردستی ها تا طرفای ساعت ۱۱ شب .خلاصه اینکه هرچی مدل تو اینترنت دیده بودم رو درست کردم . خیلی خسته شدم ولی به ذوق آرمین می ارزید . کلی ذوق کرد و با هر کدوم از کلاه ها یه ژستی میگرفت و عکس مینداخت خیلی ذوق زده شده بود آخرشم دندوناشو مسواک زد و منو کلی بوسید و کنارم خوابید ...اینم چند تا از</description>
<pubDate>Tue, 28 Jan 2014 06:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/100</guid>
</item>
<item>
<title>مروری بر روزهایی که گذشت </title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/99/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-</link>
<description>امروز یکشنبه است ۲۵ آذر ماه ۱۳۹۲ و آرمین امروز دقیقا ۴ سال و ۵ ماهش تموم شد. این چند روز که دوباره تب داشت و مدام هم سرفه میکرد . دیروز هم که دوبار بردیمش دکتر و وقتی به خانم دکتر میگم بچم یه دونه ویروس جا نمیندازه . زده زیر خند ه و میگه تو هم سر هر ویروس منو جا نمیندازی !!! بازم مثه دفعه های قبل هیچی واسش ننوشت و فقط گفت صبر کنید تا خوب بشه .... با اینکه آرمین خیلی سرفه میکرد ولی فقط براش یه شربت دکستروفان ضد سرفه نوشت ! و تا کلی وقت داشت منو آقای پدر رو</description>
<pubDate>Mon, 16 Dec 2013 07:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/99</guid>
</item>
<item>
<title>بستری شدن آرمین تو بیمارستان </title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/98/%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%b1%db%8c-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%aa%d9%88-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-</link>
<description>صبح روز پنجشنبه ۲۳ آبان ماه مصادف با عاشورای امام حسین (ع)- آرمین صبح زود با صدای وحشتناکی بلند شد و حالش خیلی بد شد. رسوندیمش بیمارستان امام حسین . تشخیص خروسک دادند . گفتند که چاره اش همون بخور آب سرده و ما برش گردوندیم خونه و اون روز رو موندم خونه و آقای پدر برای مراسم عاشورا رفتن بیرون طرفای ساعت ۲ و ۳ عصر بود که یهو دوباره حالش بد شد و لبهاش به سیاهی برگشت . سریع رسوندیمش بیمارستان و تا دکتر متخصص کودکان اومد ببینتش و تحت مراقب قرار بگیره ساعت ۹ شب شد</description>
<pubDate>Sun, 17 Nov 2013 06:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/98</guid>
</item>
<item>
<title>آرمین و دل دردش</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/97/%d8%a2%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%88-%d8%af%d9%84-%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%b4</link>
<description>امروز سه شنبه اس ۲۱ آبان ۱۳۹۲ دیروز عصر آرمین حالش بد بود . هیچی نمیخورد . هرکاری کردم گفت هیچی دوست ندارم . طرفای ساعت ۸ یهو حالش بد شدو هر چی خورده بود برگردوند . حتی یه لیوان آب رو که خورد نیم ساعت بعدش دوتا لیوان آب برگردوند . دیگه سریع رسوندیمش دکتر . بعد معاینه گفت مشکوک به آپاندیسه . مارو بگو دست و پامون یخ کرد. وا رفتم ! یه سری دارو براش نوشت ولی گفت تا فردا صبح صبر کنید بعد بهش بدید . چون تب هم نداشت .</description>
<pubDate>Tue, 12 Nov 2013 05:55:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/97</guid>
</item>
<item>
<title>همیار پلیس شدن آرمین !!</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/96/%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1-%d9%be%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%b4%d8%af%d9%86-%d8%a2%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-</link>
<description>سلام به همه دوستای گلم و همراهان همیشگی امروز دو شنبه است مصادف با ۷ محرم . این روزها رو به همه تسلیت عرض میکنم خب حالا از خاطرات آرمین براتون بگم روز چهارشنبه اونهفته آرمین از صبح گفت که می خواد با کلاه پلیسش و تفنگش بره مهد کودک ! ما هم چون چهارشنبه ها روز اسباب بازی بردن بچه هاست قبول کردیم . از قضا اونروز چند تا پلیس برای آموزش بچه ها به مهد کودکشون اومده بودند . و از بس آرمین شیرین زبونی کرده بود و حرف زده بود آخر سر بهش کارت همیار پلیس دادند.</description>
<pubDate>Mon, 11 Nov 2013 09:14:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/96</guid>
</item>
<item>
<title>آرمین  جان و یه عموی جدید!!!</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/95/%d8%a2%d8%b1%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d9%88-%db%8c%d9%87-%d8%b9%d9%85%d9%88%db%8c-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-</link>
<description>سلام به دوستای گلم و اونایی که وبلاگم رو می خونن امروز دوشنبه است ۱۳ آبان ۱۳۹۲ و یک روز مونده به محرم ۱۴۳۴! این مدت کلی خبرای جور واجور بوده ! تقریبا یه دو سه ماهی است که واس عمه مینا خواستگار اومده بود. رفتند اومدند حرف زدند تا بلاخره تصمیم گرفتن ازدواج کنند. قرار بود که بعد محرم و صفر باشه ولی خداروشکر با همفکری بزرگترا تا قبل از محرم این دوتا جوون با هم عقد کردند. عمه مینا و عمو امین هفته پیش یعنی ۹ آبان مراسم عقد مفصلی رو تو خونه برگزار کردیم .</description>
<pubDate>Mon, 04 Nov 2013 04:26:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/95</guid>
</item>
<item>
<title>نقاش کوچولوی مامان</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/94/%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%b4-%da%a9%d9%88%da%86%d9%88%d9%84%d9%88%db%8c-%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%86</link>
<description>سلام عزیز دلم . امیدوارم الان که دارم برات می نویسم حالت خوبه خوب باشه گل مامان امروز ۱۵ مهر ماه ۱۳۹۲ و روز اول ذیحجه دیشب بابا داود خسته بود و زود خوابید و تو کلی وقت تو دل من حرف زدی حرف زدی . و مدام میگفتی من دیگه پسر خوبی میشما . دیگه هیچوقت اذیتت نمی کنما و اونقدر ماچم کردی نازم کردی و کلی همدیگه رو تو بغل گرفتیم ...تا بالاخره طرفای ۱۱ خوابت برد .منم کنارت خوابم برد ..الان چند روزه پیکاسو شدی! و کلی نقاشی میکشی با ماژیک رو تخته وایت بردت ....همشم عکس</description>
<pubDate>Mon, 07 Oct 2013 07:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/94</guid>
</item>
<item>
<title>روزهایی که گذشت...مهرماه 1392</title>
<link>https://arminabtahi-88.blogfa.com/post/93/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-%d9%85%d9%87%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%87-1392</link>
<description>سلام به دوستای گلم و شمایی که الان داری وبلاگ پسرم و خاطراتش رو میخونی این لباس فرم مهد کودکته عزیزم اینم بستنی هست که از در مغازه اقای رفیعی گرفتی شیطون مامان اینم ژست عروسی!! امروز یکشنبه است ۱۴ مهرماه ۱۳۹۲ و کلی وقته که من هیچی در مورد آرمین و خاطراتش ننوشتم از بس مشغله های کاریم زیاد بود و کلن درگیر بودم با خودم توی تابستون آرمین یه مهد جدید میرفت اونم دوتا کلاس پرورش خلاقیت و سفالگری ...صرف اینکه حوصلش سر نره و سرش گرم باشه اونم سه روز در هفته ..</description>
<pubDate>Sun, 06 Oct 2013 11:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>arminabtahi-88</dc:creator>
<guid>arminabtahi-88.blogfa.com/post/93</guid>
</item>
</channel>
</rss>
